به اطراف خود با چشم عقاب نگاهی کرد و آنگه با عتاب
من آنم که رنج بردم در این سال سی نگارش کردم شاهنامه بدین پارسی
نبود آن زمان نشان از کریا (کره) به زیر پونز بودن یا در زولبیا
نبود در جهان چوسان قدیم فقط بود توران و ایران زمین
به جای دانای ارشد زال بود یوری جان کجا آن پسر سهراب بود
پسر از پدر داشت بر بازو نشان نه آن خنجر شکسته در قصر نهان
تصور کنید نبردهای مارا کارزار بین رستم و اسفندیار را
دو کشور دو لشکر در روبرو همه پهلوان نام آور جنگجو
نه مثل این دهات گوگوریو با چهار تا قبیله و چند تا ژیگیلو
ندادست کارگردانش به خود زحمتی که جمع کند یکم بیشتر سیاه لشکری
که من در کتاب بی هیچ دوربینی به تصویر کشیدم با ریزبینی
که از گرد و خاک ثم اسبان سپاه آسمان سیاه گشت و خورشید شد چو ماه
که از نعره دلیران و شمشیرها بکردم گوش جهان را ناشنوا
یکی آرش بود کماندار در این ملک گران نه مثل این تسو زیر آب زن و ناتوان
القصه همه دانند که شاهنامه چیست دیگر نیازی به روده درازی نیست
حکیم ابولقاسم صدای زنگی شنید کنار خود گوشی موبایلی بدید
تلفن را جواب داد و آن طرف گفت درود بر فردوسی با شرف
صدایی گفت این موبایل از آن شماست هدیه ایرانسل در محضر شماست
حکیم تماسی با فرهنگستان گرفت سراغ از آقای حداد و دوستان گرفت
که ای دوستان ادب دوست ما لطفا کلاهتان را یکم بذارید بالا
سپس تماسی با رییس صدا و سیما گرفت شماره مهندس از امپراطور گوموا گرفت
ظاهرا مهندس میتینگ داشت خوش بختانه موبایلش انسرینگ داشت
درودی فرستاد حکیم از عمق تاریخ که چسبید بر لپ مهندس چو میخ
دست مریضاد که در این چند سال سیه رو کردی مارا مثل زغال
از اوشین گرفته تا یانگوم و جومونگ کره ای ژاپنی و چینگ چونگ
تی وی را پر کرده ای از سریالهای نود قسمتی اداره میکنی سازمان را مهد کودکی
یکی ساخته ای چهل سرباز را پدر آمرزیده نمیساختی آنرا
خدایش بیامرزد علی حاتمی اگر بودی شاید میشدی مرحمی
به ناگه پیامکی آمد از ایرانسلش که حکیم شارژت تمام شد دیگر ولش
حکیم بیچاره به تاریخ باز گشت به لای پر سیمرغ آرام گشت
کم کم قصه ما به آخر رسید بریم ببینیم جومونگ به هدف والا رسید
من آنم که رنج بردم در این سال سی نگارش کردم شاهنامه بدین پارسی
نبود آن زمان نشان از کریا (کره) به زیر پونز بودن یا در زولبیا
نبود در جهان چوسان قدیم فقط بود توران و ایران زمین
به جای دانای ارشد زال بود یوری جان کجا آن پسر سهراب بود
پسر از پدر داشت بر بازو نشان نه آن خنجر شکسته در قصر نهان
تصور کنید نبردهای مارا کارزار بین رستم و اسفندیار را
دو کشور دو لشکر در روبرو همه پهلوان نام آور جنگجو
نه مثل این دهات گوگوریو با چهار تا قبیله و چند تا ژیگیلو
ندادست کارگردانش به خود زحمتی که جمع کند یکم بیشتر سیاه لشکری
که من در کتاب بی هیچ دوربینی به تصویر کشیدم با ریزبینی
که از گرد و خاک ثم اسبان سپاه آسمان سیاه گشت و خورشید شد چو ماه
که از نعره دلیران و شمشیرها بکردم گوش جهان را ناشنوا
یکی آرش بود کماندار در این ملک گران نه مثل این تسو زیر آب زن و ناتوان
القصه همه دانند که شاهنامه چیست دیگر نیازی به روده درازی نیست
حکیم ابولقاسم صدای زنگی شنید کنار خود گوشی موبایلی بدید
تلفن را جواب داد و آن طرف گفت درود بر فردوسی با شرف
صدایی گفت این موبایل از آن شماست هدیه ایرانسل در محضر شماست
حکیم تماسی با فرهنگستان گرفت سراغ از آقای حداد و دوستان گرفت
که ای دوستان ادب دوست ما لطفا کلاهتان را یکم بذارید بالا
سپس تماسی با رییس صدا و سیما گرفت شماره مهندس از امپراطور گوموا گرفت
ظاهرا مهندس میتینگ داشت خوش بختانه موبایلش انسرینگ داشت
درودی فرستاد حکیم از عمق تاریخ که چسبید بر لپ مهندس چو میخ
دست مریضاد که در این چند سال سیه رو کردی مارا مثل زغال
از اوشین گرفته تا یانگوم و جومونگ کره ای ژاپنی و چینگ چونگ
تی وی را پر کرده ای از سریالهای نود قسمتی اداره میکنی سازمان را مهد کودکی
یکی ساخته ای چهل سرباز را پدر آمرزیده نمیساختی آنرا
خدایش بیامرزد علی حاتمی اگر بودی شاید میشدی مرحمی
به ناگه پیامکی آمد از ایرانسلش که حکیم شارژت تمام شد دیگر ولش
حکیم بیچاره به تاریخ باز گشت به لای پر سیمرغ آرام گشت
کم کم قصه ما به آخر رسید بریم ببینیم جومونگ به هدف والا رسید
علاوه بر آنکه به هدف والا رسید کنارش به بانو سویا هم رسید
+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت
22:6 |
