شايد بدترين روز زندگي وقتي باشه كه كسي نباشه كه حرف دلت بهش بگي و جايي به جز
وبلاگت پيدا نكني براي درد دل تازه نه به صورت كامل،نميدونم گاهي اوقات خدا آدم
فراموش ميكنه يا ما اونو يا اينكه اون ميخواد مارو امتحان كنه ولي امتحان تاكي ،پس
وقت نتيجه گرفتن كي ميرسه،27 سال عمر كردم مثل 50 ساله ها فكر ميكنم چهره جوانم را
در عكسهايم ميجويم شايد ديوانه شدم چون ناخواسته گريه ميكنم و مانند پير مردها به
مرگ ميانديشم البته ازش نميترسم شايد تو اون دنيا به آرامش برسم.معني جواني كردن را
نميدانم مگر من جوان هم بوده ام؟عشق را خوب ميفهمم از نوع از دست رفته اش.تعداد
روزهاي خوش زندگيم به اندازه انگشتامه نه دروغ گفتم بیشتر.دانشگاه را رها كردم .در تنهايي و با خاطراتم
زندگي ميكنم و گاهي براي دلم شعري مينويسم.گاهي اوقات بسيار ضعيف بودم و شكننده
بعضي وقتها بسيار قوي و پيروز .مرگ پدرم كمرم شكوند و تنها دل خوشيم خواهر زاده 3
سالمه.ميدونم بعد از هر سختي آرامشي وجود داره.امشب هم دوران سختي پس از آرامشي
نسبي شروع شد و باز دوباره بايد با اين زندگي پوچ ولي با ارزش وارد نبرد بشم ديگه
به اين وضعيت عادت كردم.البته اصلا منظورم از سختيها نوع دنيويش نيست بلكه از نوع
روحي رواني خانوادگيه. روزي تصميم ميگيرم ننويسم،ارتباطي نداشته باشم،بي خيال باشم
و در گوشه اي تفكر كنم ولي زماني ديگر تصميمم زير پا ميذارم.شايد از پس گذشتن اين
روزها و شرايط به تكامل و آرامش برسم.روزها و شبها ميگذره همه چيز در حال تغييره
ومنم تو اين چرخه قرار دارم.اين مطلب ساعت 2 نيمه شب تو پارك دم خونمون نوشته شد .به اميد روزي كه به آرامش برسم.
باز شب شد ماه رو نمایی کرد غمهای خفته دل مارا هوایی کرد
از غمها چه بگویم با شما ای دوستان که غم پنهان را نمیتوان گفت چون داستان
غم دل را میتوان با شب گفت میتوان آنرا با خدای برتر گفت
چون اوست صاحب دلهای حزین و شاد پس خواهد شنید غمهای سوار بر باد
من که امشب این درد دل با شما باز گفتم غم درد شور ساقی شب با باد گفتم
ساقی امشب به جای باده باد میدهد غم دلهای شما را ز یاد میخرد
+ نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه 5 شهریور1388 و ساعت
15:1 |
