نگو مادر فکرهایی تو سرش داره .خلاصه بگم من که کاری ازم بر نمیومد پس مجبور شدم بگم چشم مادر جان.اما از خونه بگم :خونه ما یه خونه ویلایی تو غرب تهران که از سال 63 که من فقط 2 سالم بوده اونجا زندگی میکردیم به همین دلیل تمام خاطرات و زندگی من در اونجا رقم خورده ولی به خاطر مادر مجبور شدم به حرفش گوش بدم .پس شروع کردیم به دنبال خونه دویدن تا بالاخره من در یک نقطه تو شمال شهر یه آپارتمان پیدا کردم و اونجارو قولنامه کردیم ولی باید خونه خودمونم اجاره میدادیم دیگه تا در این لحظه پای خواهر بزرگ پیدا شد و اون که یه آپارتمان نقلی داشت اجاره داد و به خونه ما اومد و من از این بابت بسیار خوشحال شدم.من ازخونه قدیمی به منزل جدید اومدم وخاطراتم جا گذاشتم. با یکی از دوستام که از همون سال 63 با هم بودیم و حتی کابل adsl باهم مشترک بود خداحافظی کردم و به منزل جدید با dial up اومدم...
+ نوشته شده توسط آرش در شنبه 16 خرداد1388 و ساعت
11:0 |

