الان حالش دارم پس مینویسم.۴ شنبه بود که تلفن زنگ زد و گفت که شما تو بانک برنده شدید منم به همین خاطر رفتم به محله قبلیمون .یه سرم رفتم خونه که دم در قدیمی ترین رفیقم که تقریبا ۲۵ ساله که باهم دوستیم یعنی ۲ سالگی رو دیدم .یه کم صحبت کردیم دیدم یه ذره مشکوک میزنه یه دفعه گفت حاجی من جمعه پرواز دارم من یهو شوکه شدم و تازه فهمیدم که یکی دیگه هم پرید.اما وقتی یکی از دوستام میره خارجه یک تلنگری به مغزم میخوره از یک طرف خیلی خوشحال میشم که میرن دنبال زندگی بهتر وآینده ای آزاد و از طرف دیگه خیلی ناراحت میشم که میبینم تو کشوری زندگی میکنم که دلایل محکمی برای موندن اینجا وجود نداره وحتی عشق هم که از ابتدای خلقت بشر باهاش بوده بعضی مواقع نتونسته جلوی رفتن بچه هارو بگیره .اما نکته جالب اینه که الان من و احمد که آخرین بازمانده این گروه از بچه ها هستیم تو کشور خودمون غریب افتادیم چون جمعیت بچه هایی که رفتن خیلی بیشتر از ماست.با آرزوی موفقیت برای (علی-امین-احسان-علی-ممد دوشیزه-شهرام خدا بیامرز-مهدی-رضا-رولی-مملی-امیر-بهزاد)فقط از کوچه خودمون اینم آخرین عکس در شب پرواز
ساقی شب
دست نوشته های من
سلام یه اتفاقی افتاده الان حالش ندارم بنویسم سر فرصت میگم براتون ...
+ نوشته شده توسط آرش در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت
9:47 |


